تبليغاتX
در به در
دنبال که بگردم که حقیقت باشد...
.........

حتما به وبلاگ ثارالله سر بزنید

با تشکر

مدیریت وبلاگ.......

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 15:48  توسط روح الله  | 

.............

خداوند پرندگان را دوست داشت...........

درخت را آفرید.......................

انسان پرندگان را دوست داشت.............

قفس را آفرید...........

............

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 15:25  توسط روح الله  | 

..........

کوچه تاریک و خلوت بود.

نمناک تر ازهمیشه.

عطر خاک فضا پراکنده شده بود.

نوری بی رمق از انتهای کوچه می تابید.

صدای ناله ضعیفی می آمد.

ترس وجودم را پر کرده بود.

رفتم جلو تو آنجا نشسته بودی و

ناله می زدی.

باران شروع به بارش کرد و تو هم

چنان می گریستی.

..................................

راستی یادم رفت آنروز به تو

بگویم

برای چه می گریی؟............................. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:8  توسط روح الله  | 

.........

نمی خواستم از شعر هایی که همه می خوانند

بخوانم.

هر کس به اندازه فهم خود از هر چیزی بر داشت

می کند.

و من این برداشت را می کنم که تنها یاورم هستی

راستی در خواب خیابانی را دیدم که در آنجا با هم

قرار داریم.

تو خود باید من را ببری.هر کسی هر حرفی دارد

بزند ولی من به نام تو هستم.آری شاید دیوانه....

کاش بودم.....................

ولی دلم گرفته تو را به آن کسی قسمت می دهم

که اگر نامش را بیارم دلت آتش می گیرد.....

قسمت می دهم.............

منم ببر...............................

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 23:30  توسط روح الله  | 

.........

هنوز غروب نشده است

چرا می روی

..............

یادت است که رفتی؟

ولی من نرفتم و انتظار می کشم

انتظار بودن حتی یکبار در آن خیابان

...........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:50  توسط روح الله  | 

....

اسمش را هر چه می خواهی بگذار

تا وقتی تو ندیدم دلم پر بود ولی

وقتی دیدمت دلم خالی شد.

خودت گفتی با غم ها بساز و ساختم

اما این چه امتحانی است که فقط باید

سرگردان باشی

آری فریاد هایم یادم هست

فکر می کنند ما ......

هر چه می خواهند فکر کنند

فقط تو برای من مهم هستی

.......................

می دانم می دانم می دانم می دانم میدانم........

و می دانم که همه زندگی ام دست توست

هر کاری که می خواهی بکن

می دانم بد نیست

فقط فراموشم نکن..............

.......................................

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:59  توسط روح الله  | 

...........

دو روزی بود داد و بی دادی نبود

راحت بودیم

اما یکی داد و یکی بی داد و این شد

از درد دل بگوییم که سخت است

دیگر دارد لبریز می شود

کمکم کن چون زندگی ام دارد می گذرد

و من سر گردان.....

با یک اشاره همه مشکلها حله

..........

فقط یک اشاره..................

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:32  توسط روح الله  | 

..........

فکر کردم که دیگر همه چیز تمام می شود.

می توانم نفس بکشم اما فهمیدم

تازه ابتدای راه است

به من گفت تو دیگر مشکلت چیست

جوابش را ندادم

.................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:51  توسط روح الله  | 

.....

واقعا خسته م

دیگه اصلا نفس ندارم

به راه و رسم و عشق و دیوونگیمون هم .....

نمی دونم چرا راه و رسم دنیا اینه

هر کسی و دوست داری اذیتش می کنن

بهش فحش هم می دن

نمی تونی یه آخ بگی

حرف بزنی می گن بی احترامیه

.............

ولی هر کی از اول با ما بوده می دونه ما برای

کی قدم بر می داریم

فقط واسه اون

همه فحشم بدن و مسخرم کنن همینم

که هستم

بازم مرام اونو عشقه.....

همه می میریم ولی مرگ من زندگیمه

............

اینو همه بدونن..........................

راست گفتی که چه می کنند...........................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:51  توسط روح الله  | 

......

فریاد زدم و گفتم

اگر نمی توانی گناه من را ببخشی

مشکل از بزرگی گناه من نیست

مشکل از کوچکی قلب توست.........

باز هم خندیدی و رفتی........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:31  توسط روح الله  |